سعدى
72
بوستان ( فارسى )
بكنجى فرو ماند و « 1 » بنشست مرد * جگر گرم و آه از تف سينه سرد شنيدش يكى مرد پوشيده چشم * بپرسيدش از موجب كين « 2 » و خشم 1535 فرو گفت و بگريست بر خاك كوى * جفايى كز آن شخصش آمد به روى بگفت اى فلان ترك آزار كن * يك امشب بنزد من افطار كن بخلق و فريبش گريبان كشيد * به خانه درآوردش و خوان كشيد برآسود درويش روشننهاد * بگفت ايزدت روشنايى دهاد شب از نرگسش قطره چندى چكيد * سحر ديده بر كرد و دنيا بديد 1540 حكايت به شهر اندر افتاد و جوش * كه آن بىبصر « 3 » ديده بر كرد دوش شنيد اين سخن خواجهء سنگدل * كه برگشت درويش ازو تنگدل بگفتا حكايت كن اى نيكبخت * كه چون سهل شد بر تو اين كار سخت ؟ كه بر كردت اين شمع گيتىفروز ؟ * بگفت اى ستمكار آشفته روز تو كوتهنظر بودى و سستراى * كه مشغول گشتى بجغد از هماى 1545 به روى من اين در كسى كرد باز * كه كردى تو بر روى وى در فراز اگر بوسه بر خاك مردان زنى * به مردى كه پيش آيدت روشنى كسانى كه پوشيده چشم دلند * همانا كزين توتيا غافلند چو برگشته دولت ملامت شنيد * سرانگشت حيرت بدندان گزيد كه شهباز من صيد دام تو شد * مرا بود دولت بنام تو شد 1550 كسى چون بدست آورد جرهباز * فرو برده چون موش دندان آز ؟ * * * الا گر طلبكار اهل دلى * ز خدمت مكن يك زمان غافلى خورش ده بگنجشك و كبك و حمام * كه يك روزت افتد همايى بدام چو هر گوشه تير نياز افكنى * اميدست ناگه كه صيدى زنى « 4 » درى هم برآيد ز چندين صدف * ز صد چوبه آيد يكى بر هدف * * * 1555 يكى را پسر گم شد از راحله * شبانگه بگرديد در قافله ز هر خيمه پرسيد و هر سو شتافت * بتاريكى آن روشنايى نيافت چو آمد بر مردم كاروان * شنيدم كه ميگفت با ساروان
--> ( 1 ) . مانده . بكنجى درون رفت و . ( 2 ) . بگفتا چه در تابت آورد . ( 3 ) . بىديدهاى . ( 4 ) . كه باز افكنى .